مرا زنگ ملال از دل شراب ناب بردارد


اگرچه بیشتر آیینه زنگ از آب بردارد

زفکر دور گردان رنگ می بازد، نمی دانم


که چون بارنگاه آن چهره سیراب بردارد؟

گره شد کار خضر از زندگانی سخت می ترسم


که از تیغ تو زخمی بهر فتح الباب بردارد

اگرچه گریه طوفان کرد بر بالین بخت من


نشد این سبزه خوابیده سر از خواب بردارد

زبان العطش گویی شود هر موج سیرابش


اگر زخم شهیدان تو از بحر آب بردارد

نبرد افسردگی خورشید عالمسوز عشق از من


چه گرمی پشت من از قاقم و سنجاب بردارد؟

شود چون حلقه زنجیر چشم آهوان نالان


اگر مجنون من دست از دل بیتاب بردارد

محبت سینه را از آرزوها پاک می سازد


چه افتاده است کس خار از ره سیلاب بردارد؟

دهن چون باز کردی خواهش خود را مکن ناقص


که از شمشیر زخم دوربینان آب بردارد

نشد خالی دل پرخون زچشم خونفشان صائب


گل ابری ازین دریا چه مقدار آب بردارد؟